|
|
||
| از تلنگری که آن روز خوردم ترسیدم،وجودم پر از ترس شده بود از فاصله ای که دیده بودم از دورشدنم از خاک خوردنم به اندازه همان سالهای ساکن. آن روز من خودم را مثل لاک پشتی می دیدم که روزها و شب های بسیاری از لاک خود در نیامده بود. و حالا که از لاکش بیرون آمده هیچ جایی را نمی شناخت همه جا برایش تاریک شده بود انگار راهش راگم کرده بود انگار در زمان گم شده بود همه چیز را از یاد برده بود یادش نبود که کجا در لاکش فرو رفته و چه موقع باید بیرون می آمد. با این تلنگر خیلی دلتنگ شده ام و غمگین. ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ پی نوشت : عنوان پست مصرع یکی از شعرهای صائب تبریزی است.
+
تاريخ شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 18:38 نويسنده مژده
|
ای فیس بوک دلم برایت تنگ شده اما نه برای فیلتر شده ات،که دو ماه است به آن سر نزده ام بلکه دلم تنگ شده برای روزگاری که بدون فیلتر در تو اد می کردم، اکسپت می کردم، پست می گذاشتم و نظر می دادم.
+
تاريخ جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 17:21 نويسنده مژده
دارم برای عید آماده می شوم در حالی که به هر کجا که نگاه می کنم اثری از طلسم شدن را در اطرافم حس می کنم می دانم که یک طلسم شده ام که انگار قرار نیست از این طلسم رها شود. دارم به تعطیلاتی نزدیک می شوم که چند سالی است دیگر برایم تعطیلات به حساب نمی آید، آن را حس نمی کنم و برایم لذتی ندارد. من یک طلسم شده ام که دارم برای عیدآماده می شوم با ابروانی که بادام سوخته کشیدم بر آنها با صورت صابون تاچ می خورده ام و به طلسم شدنم فکر می کنم به اینکه یعنی می توانم با آمدن بهار دیگر یک طلسم شده نباشم.
+
تاريخ جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 17:10 نويسنده مژده
برای ساعات مهمی که در پیش رو داشتم باید از روزی تصمیم نرفتن به نت را عملی میکردم. و سرانجام روزی من در اوج علاقه به نت از آن فاصله گرفتم،در پی فاصله از نت، جریان درس و خستگی شدت گرفت،زمان می گذشت و من دلتنگ بودم و کنجکاو . ولی نتوانستم زیاد از نت فاصله بگیرم و گاهی اوقات به این باکس میلم سر می زدم، اما گردش در این محدوده برایم خسته کننده شده بود و همین طور با کنجکاوی هایی که داشتم می خواستم بدانم در آن طرف نت چه خبر است پس نگاه کردن به کامنتهایتان را هم بعد از میلم ضمیمه کرده بودم اما این گذر کوتاه بود چون فرصت کم بود و از کش آمدن وقت در دنیای نت مضطرب می شدم تا این که بالاخره ساعات فراغت از درس خواندن فرا رسید ؛ بعد از آن نوبت مهمانی ها و دیدار دوستان بود تا اینکه بالاخره به نت آمدم و به این پست رسیدم. ضمنا از تمام دوستان عزیزم که در این مدت برایم کامنت گذاشتند و تولدم را تبریک گفتند به خصوص دو دوست عزیز و مهربونم ونوس و الماس که به یادم بودند ممنونم. و اما در آخر از گرفتن جوایز اسکار و گلدن گلوب برای فیلم جدایی نادر از سیمین به خصوص اینکه در زمره سینمای مورد علاقه ام ،((سینمای آقای فرهادی ست)) خیلی خوشحالم و همچنین به اصغر فرهادی عزیز و به تمام مردم سرزمینم این افتخار بزرگ هنری را تبریک می گویم.
+
تاريخ شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 14:56 نويسنده مژده
|
یک سال بزرگتر شده ام و امروز با چهره بالغ نه چندان دور سالهای اول دهه بیست و با سه تار سفید، وارد سن جدیدم شدم سنی که حساسیتم را دوچندان کرده برای روزهای آینده دهه بیست زندگی ام ؛ برایم ورود به مرحله مهمی تلقی می شود، به جهت وصل شدن به سنین جدی تر، می خواهم در ساعاتش دقیق شوم و سخت گیر.
+
تاريخ چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 10:27 نويسنده مژده
|
این روزها خیلی حرفهایم خورده می شوند.
+
تاريخ دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 18:9 نويسنده مژده
|
شال گردن عزیز خودم رنگت بهت می آید مخصوصا وقتی روی پالتو و نیم بوت های مشکی ام قرار می گیری و از من هم شیک تر می شوی! آن روز که می خواستم از کیفم، پنکک و رژلب را در بیاورم و تو از دستم سقوط کردی و برای لحظه ای کف دستشویی دانشکده ولو شدی فهمیدم چشمت زده اند و باید بیشتر مواظب تو باشم. وقتی تو را شستم شکلت عوض شد ولی باز هم زیبایی خود را داشتی. و من دچار عذاب وجدان که زیبایی تو را فدای زیبایی خودم کردم. چتری هایت که برروی پالتو یا مانتوهایم ریخته می شوند زیباییت را دو چندان می کند. شال گردن عزیزم گرمای پر ازمهرت که بر روی گونه ها و بینی ام قرار می گیرد و راه هوای سرد را به سوراخ های بینی ام می بندد ستودنی است. به خاطر دمای۴۰ درجه بالای صفرت بر روی صورت و گردن و بالا تنه ام از تو سپاسگزارم؛ دوستت دارم. صاحب تو مژده پاییز ۱۳۹۰
+
تاريخ شنبه پنجم آذر 1390ساعت 13:23 نويسنده مژده
|
از این تکرار خوشم میاد. بعد از ظهرها نشسته روبه روی تلویزیون خستگیم و در می کنم، چای میخورم با قند ،چای میخورم با کیک، چای میخورم با بیسکویت، چای میخورم با کاک.
+
تاريخ چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 17:38 نويسنده مژده
|
فیلمهای کوتاهی که در جشنواره کودک دیدم. قرمزها را خیلی دوست داشتم. و خدایی که : ایران شکار با پدر: استرالیا کار گروهی: کره جنوبی توپ: انگلستان شی ژی: ایتالیا صدای پای آب :ایران رونالدو: سوئیس بذر رویا: فرانسه یک فیلم بلند هم دیدم کودکانه و موزیکال به اسم آهوی پیشونی سفید فیلمی بود متوسط . ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ پی نوشت: برای اولین بار بود که در فضای جشنواره کودک قرار می گرفتم با اینکه فقط یک فیلم بلند و چند فیلم کوتاه از این جشنواره دیدم ولی همین مقدارش هم برایم لذت بخش بود.
+
تاريخ شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 13:52 نويسنده مژده
|
|
||